شمارهٔ ۱۸۸
ق قدسی مشهدی
0
Altın Yaprak
در دل بوالهوس ار ذوق محبت می بود
عاشق از رشک گرفتار چه محنت می بود
جای می ساقی اگر خون جگر می دادی
آن زمان بر سر پیمانه چه صحبت می بود
چشم حیران شده ام طالع آیینه نداشت
ورنه عکس تو درین چشمه حیرت می بود
غم ز دل رفت که این روز سیاه آمد پیش
کاش این آینه را زنگ کدورت می بود
هیچ کس نوبر لطف تو نمی کرد اگر
با منت لطف به اندازه حسرت می بود
گریه ام فرصت نظاره نمی داد امشب
سیر می دیدمش ار فرصت می بود
غیر از گریه ام افتاده به غیرت قدسی
کاش یک چشم زدن بر سر غیرت می بود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş