شمارهٔ ۱۹
ق قدسی مشهدی
0
Altın Yaprak
آتش مزاج من بگذار این عتاب را
چین بر جبین ندیده کسی آفتاب را
گردون به دوستی نبرد پیچشم ز کار
گردد زبون چو رشته دهد باز تاب را
بر دیده شد حرام غنودن که عاشقان
اول کلید چاره شکستند خواب را
نور نظر چگونه نسوزد به دیده ها
جایی که برق حسن بسوزد نقاب را
اشکم تمام گشت چو آتش زدم به دل
خون برطرف شود چو بسوزی کباب را
نگسست ربط گریه ز ناسورهای دل
ظرف قدیم زود رساند شراب را
خون شد دلم ز حسرت پیکان غمزه ات
کس بر گلوی تشنه نمی بندد آب را
بوی نگار من به چمن بردی ای نسیم
کردی ز رشک در رگ گل خون گلاب را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş