شمارهٔ ۲۲۶
ق قدسی مشهدی
0
Altın Yaprak
نشاه می خواستم از باده خمارم دادند
روز روشن طلبیدم شب تارم دادند
ناله صبحدم و آه شب و گریه شام
هرچه در عشق بتان بود به کارم دادند
هریک از گبر و مسلمان ز خودم می دانند
خود ندانم که به کیش که قرارم دادند
هرکجا جای کنم سبزه دمد از نم اشک
در خزان شاد ازانم که بهارم دادند
جان به تعجیل چنان می رود امشب که مگر
وعده وصل تو در روز شمارم دادند
راه آمد شد دل می طلبیدم از چشم
مردمان جا به سر کوچه یارم دادند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş