شمارهٔ ۲۴۰
ق قدسی مشهدی
0
Altın Yaprak
هنوز از ناله ای صد شعله در جان می توانم زد
نوای عندلیبی در گلستان می توانم زد
بهار گلشن خونین دلان چون بشکفد من هم
سری چون غنچه بیرون از گریبان می توانم زد
هنوزم سینه افسرده یک دوزخ شرر دارد
شبیخون دگر بر داغ حرمان می توانم زد
هنوز از گریه چشم تر نشسته دامن مژگان
ز مژگان طعن لب خشکی به طوفان می توانم زد
مکن ای باغبان عشق بیرونم ازین گلشن
که جوش شیونی با عندلیبان می توانم زد
هنوز اندر میان تیره بختان از سر زلفی
به نام بخت خود فال پریشان می توانم زد
هنوز از حسرت زلفی میان بی سرانجامان
به آهی شعله در گبر و مسلمان می توانم زد
کفن را در لحد از بس به خون دیده آلودم
به محشر خیمه پهلوی شهیدان می توانم زد
مکن گو دیگری تحریک قتلم پیش او قدسی
که چون پروانه خود بر شعله دامان می توانم زد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş