شمارهٔ ۲۴۴
ق قدسی مشهدی
0
Altın Yaprak
چشمی که با غبار درت آشنا شود
دیگر چو نقش پا کی ازین در جدا شود
بر لب شکسته می گذرد حرف توبه ام
چون کودکی که نو به سخن آشنا شود
آن طالعم کجاست که افتد به کار من
هر عقده ای که از سر زلف تو وا شود
چون صبح یابد از نفسش نور عالمی
هر ذره را که مهر تو در سینه جا شود
کی می رود خیال تو از دیده ام برون
در خاک استخوانم اگر توتیا شود
دست امید باز ندارم ز دامنت
پیراهن امید مرا گر قبا شود
هر سرمه ای که آن نه ز خاک درت بود
در دیده جا ندارد اگر توتیا شود
زنهار فردباش که خواری نمی کشد
هر قطره کز محیط چو گوهر جدا شود
هر دم به یاد تیر تو آهی ز دل کشم
تا جای تیر تو به دل تنگ وا شود
از بی تعلقی چه عجب آب دیده ام
گر قطره قطره چون گوهر از هم جدا شود
بخت سیاه بر سر قدسی ز یمن عشق
شاید که رشک سایه بال هما شود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş