شمارهٔ ۲۴۵
ق قدسی مشهدی
0
Altın Yaprak
مبادا کام جان از عیش تا کام از الم گیرد
فسون عافیت بر دل مخوان تا خو به غم گیرد
برون آ نیمشب از خانه تا عالم شود روشن
کسی تا کی سراغ آفتاب از صبحدم گیرد
جفا خواهد که از طبع تو آیین جفا جوید
ستم خواهد که از خوی تو تعلیم ستم گیرد
نمی دانم که کرد این راه سر دانم که هر گامی
ز شوق زخم خارم دیده پیشی بر قدم گیرد
نهم بر نقش پای خویش دایم دیده در کویش
که شاید رفته رفته دیده ام جای قدم گیرد
بود کوتاه از دامان مستی دست روشندل
برآرد از دل خود زنگ چون آیینه نم گیرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş