شمارهٔ ۲۷
ق قدسی مشهدی
0
Altın Yaprak
ناگفته ماند صد سخن آرزو مرا
لب بسته ناامیدی ازین گفتگو مرا
در چشم خلق بس که مرا خوار کرده ای
نشناسد آب روی کس از آب جو مرا
دور از تو کار خنجر الماس می کند
ساقی گر آب خضر کند در گلو مرا
من دل به خال و خط ندهم مهر پیشه کن
بلبل نیم که مست کند رنگ و بو مرا
پیمان ما به باده درست است داده اند
روز نخست دست به دست سبو مرا
خوردم هزار زخم نمایان ز تیر او
هرگز نبود لطف چنین چشم ازو مرا
قدسی چه حال است که آلوده تر شوم
هرچند آب دیده کند شستشو مرا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş