شمارهٔ ۳۰۴
ق قدسی مشهدی
0
Altın Yaprak
غم کجا شد که به جان آمدم از شادی خویش
هیچ کس نیست چو من دشمن آبادی خویش
دیر می کشت در آن کوی غمم دور شدم
خویش برخاستم از جای به جلادی خویش
هر گلی حلقه دامی ست درین راه مرا
می روم سوی قفس از پی آزادی خویش
گفتی از من گذر از خود نتوانی چو گذشت
نگذرم از تو ولی بگذرم از وادی خویش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş