شمارهٔ ۳۴۳
ق قدسی مشهدی
0
Altın Yaprak
چه حیرت گر به چشم محرمانش در نمی آیم
سرشک حسرتم در چشم محرومان بود جایم
به یاد حلقه زلفش به قید خویش خرسندم
شوم دیوانه گر زنجیر بردارند از پایم
به سرگردانیی دیدم برون از شهر مجنون را
که تا دامان روز حشر دامنگیر صحرایم
ز بس محرومی ام زان شاخ گل افزوده می ترسم
ز بار ناامیدی بشکند شاخ تمنایم
جواب نامه کو با آنکه گر مرغی پرد سویش
برآرد ز آشیانش دود دست خامه فرسایم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş