شمارهٔ ۳۶۴
ق قدسی مشهدی
0
Altın Yaprak
چند چون ابر بر اطراف گلستان گریم
حلقه ماتمیان کو که بر ایشان گریم
عمری از خون دل اسباب طرب جمع کنم
تا دمی بر سر کوی تو پریشان گریم
نوبت گریه به چشمم نرسد زانکه مرا
دیده دل نگذارد که به مژگان گریم
مژه در خون جگر پنجه مرجان شد و من
در غم لعل تو یاقوت ز مرجان گریم
عمرها دیده چو گرداب کشید اشک به خویش
در دل قطره عجب نیست که طوفان گریم
نیستم ابر که در گریه ترش سازم روی
چشمه ام با دل صاف و لب خندان گریم
دیده ام بر سر آب از الم فرقت توست
کافرم گر دم رفتن ز پی جان گریم
شهر بر گریه من همچو گریبان تنگ است
رو به صحرا نهم و درخور دامان گریم
نور مهر تو ز سیمای سرشکم پیداست
دامن از غیر بپوشم چو به دامان گریم
فرصت گریه ندارم ز گرفتاری عشق
ورنه صد بحر به یک جنبش مژگان گریم
بس که دل می کشدم سوی اسیران قدسی
روز تا شب روم و بر سر زندان گریم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş