شمارهٔ ۷۵
ق قدسی مشهدی
0
Altın Yaprak
از زبان من غرض گو گرنه حرفی تازه بست
بار اوراق تغافل را چرا شیرازه بست
ای که گویی نیست با معشوق کاری عشق را
محمل لیلی که غیر از عشق بر جمازه بست
در تماشای در و دیوار کوی ساقیان
دیده چون خورشید نتواند لب از خمیازه بست
عالم از آوازه رسوایی ما پر شده ست
هرکسی گویا بر این آوازه صد آوازه بست
ناز خوبان را دگرگون کی کند اشک نیاز
بر گلی بلبل کجا از گریه رنگی تازه بست
از سر کوی تو قدسی خواست بگریزد ز اشک
شوقت آمد راه او از لطف بی اندازه بست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş