شمارهٔ ۸
ق قدسی مشهدی
0
Altın Yaprak
خوشدل کند خیال تو هجران کشیده را
آتش گل است دیده گلشن ندیده را
تا آب دیده خون نشود بر زمین مریز
در شیشه واگذار می نارسیده را
تسلیم شو که اجر شهادت نمی دهند
در کوی عشق کشته در خون تپیده را
بازآ که در فراق رخت نقش روز و شب
خال سفید و آب سیاه است دیده را
ذوق طرب کجا دل غمگین من کجا
لذت ز باده نیست لب خون مکیده را
بی درد گو بنال که سیماب اگر شود
خوبان نمی برند دل آرمیده را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş