شمارهٔ ۸۷
ق قدسی مشهدی
0
Altın Yaprak
باغی که گلش بو ندهد عشق مجازست
تخمی که کسش برنخورد اشک نیازست
خواری و عزیزی به هم آمیخته در عشق
هرگام درین بادیه صد شیب و فرازست
در عشق بلا می سپرد دست به دستم
از بوته چو زر باز رهد در دم گازست
نرمی و درشتی ز کسی چشم ندارم
گر صلح پذیرست وگر عربده سازست
سر بر نزد از ناز ز گلگشت مرادم
زان روز که تخم املم اشک نیازست
بی جاذبه عشق به منزل نتوان رفت
گر راه خرابات وگر راه حجازست
عشقت به دل گیر و مسلمان زده آتش
جولانی حسنت همه جا در تک و تازست
مرغ دل محمود هنوز از اثر عشق
پروانه فانوس سر خاک ایازست
آگاهی دل را نبرد غفلت ظاهر
در خواب نیم گرچه مرا دیده فرازست
قدسی سخن من همه جا آفت من بود
چون شمع که از چرب زبانی به گدازست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş