شمارهٔ ۹۸
ق قدسی مشهدی
0
Altın Yaprak
آنکه در هر چین زلفش صدمه کنعان گم است
چون توانم گفتنش کآنجا مرا هم جان گم است
کعبه گویا شد بنا در روزگار بخت ما
ورنه چون در تیرگی چون چشمه حیوان گم است
بس که دایم حسرت تیر تو راهم می زند
در میان دیده و دل لذت پیکان گم است
همچو قدسی دور از آن آشوب جان شام فراق
گریه ای دارم که در هر قطره اش طوفان گم است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş