شمارهٔ ۹ - اوصاف باغ شاهزاده
ق قدسی مشهدی
0
Altın Yaprak
بود برجی به باغ شاهزاده
که با قردش بود گردون پیاده
نه برج است این به گردون سرکشیده
عروس ملک گردن برکشیده
فضای عالم قدس از هوایش
قرار ربع مسکون از بنایش
فلک در سایه اش تا آرمیده
دگر روی حوادث را ندیده
نباشد عرش را افزون ز یک ساق
به یکتایی ازان این برج شد طاق
گلش چون از تجلی برفروزد
سپند آرد چراغ طور و سوزد
بهار صد چمن را درشکستند
که یک شاخ گل این جا نقش بستند
چنار از حسن بالادست خود شاد
که باشد زیر دستش سرو و شمشاد
نسیمش در بغل گیری چو کوشد
گلاب از غنچه چون فواره جوشد
ارم دارد درین گلشن تمنا
که در چشم تماشایی کند جا
دل مجنون شد از بیدش تسلی
که دارد بید مجنون حسن لیلی
کبودی یاسمن را می فشارد
خیالش را که در بر تنگ دارد
بلند اختر ز سروش سرفرازی
مدار سنبلش بر نافه سازی
فراغت را درین گلشن کمی نیست
غمی دیگر به غیر از بی غمی نیست
طریق مدح این گلشن ندانم
که در وصفش بود عاجز زبانم
بهاری این چنین جای دگر کو
به قدر سیر این گلشن نظر کو
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş