هرچه از سنگین دلان بر جان ما آید خوش است گر وفا آید خوش و گر هم جفا آید خوش است بشنوم تا چند بوی گل ز باد صبحدم بوی او گر همره باد صبا آید خوش است…
پای دل در کوی عشقت تا به زانو در گل است همتی دارید با من زانکه کاری مشکل است من ندانم کین دل دیوانه را مقصود چیست کو همیشه سوی سرگردانی من مایل است…
آن که آتش افکند درخلق جانان من است وانکه می سوزد از آن رویش همین جان من است تا شدم دیوانه پیشم قصر شه ویرانه است کآسمان فیروزه ای ازطاق ایوان من است…
گنه کردی بگو کردیم ای دوست که بعد از کار بد این توبه نیکوست گنه کردن اگرچه خوی توگشت ولی عفو گناهت هم مرا خوست…
باتو ای عاصی مرا صلح است هرگز جنگ نیست زانکه غیر از غم تو را اندر دل تنگ نیست روی زرد خود به ما کن زانکه بر درگاه ما هیچ رویی به ز روی زعفرانی رنگ نیست…
گفتا کیی توبا ماگفتم کمین غلامت گفتا مگر تومستی گفتم بلی زجامت گفتا چه پیشه داری گفتم که عشقبازی گفتا که حالتت چیست گفتم غم و ملامت…
یا رب آن ساعت که خلق از ما نیارد هیچ یاد رحمت خود کن قرین ما الی یوم التناد نامه نیکان شده برطاعت آیا چون کنم نامه های ما بدان چیزی ندارد جزسواد…
روزنی جز زخم تیرش در سرای تن مباد غیر داغ حسرتش تا بام آن روزن مباد عاشق روی بتان یا رب مبادا هیچکس ورکسی عاشق شود یارا به سان من مباد…
دل ناشاد من شاید که روزی شادمان گردد ولی مشکل که آن نامهر هرگز مهربان گردد مرا گر شادی ای در دل رسد ناگه بدان ماند که درشهری غریبی آیدوبی خانمان گردد…
مرا کشتی و گویی خاک این بر باد باید کرد چرا بر دردمندی این همه بیداد باید کرد همه کس از تو دلشادند غیر از من که غمگینم نمی گویی دل این هم زمانی شاد باید کرد…
در غم عشق تو زان بگذشت کار دل مرا کز وفایت کم شود یک لحظه بار دل مرا فارغم از گشت گلشن کز غم تو هرزمان بشکفد صد گونه گل از خارخار دل مرا…
تعالی الله چه حسنست این که چون برقع براندازد اگرباشد دل از آهن که همچون موم بگدازد همه خوبان به حسن خویش می نازند چنان باشد که حسن او به روی خوب می نازد…
زسر تا پا ی من گر همه اندوه و غم باشد هنوز از اینچنین دردی که دارم از تو کم باشد چگونه سر بسایی بر فلک کز غایت عزت به هر جا پا نهی سرها ترا زیر قدم باشد…
نمی دانم که او تا کی پی آزار خواهد شد نگوید این دلم آخر از او بیزار خواهد شد بدین خو چند روزی گر بماند از جفای او تنم بیمار خواهد گشت و جان افگار خواهد شد…
من نمی گویم که جور روزگارم می کشد طعنه بدخواه و بدعهدی یارم می کشد دور از او بی طاقتی باشد که روزی چند بار محنت و دردی و داغ انتظارم می کشد…
15 / 74 gösteriliyor