بالله که یکی از خود بخودآ بگذر ز خودی بنگر بخدا جز ما و تویی کی بوده دویی از قول الست تا حرف بلی…
به گیتی بهتر از دانشوری نیست به جز دانش به گیتی مهتری نیست سری سخت و دلی ستوار باید که کار دین و دانش سرسری نیست…
ای جان و سر حبیب و ایمان حبیب ای درد دل حبیب و درمان حبیب تو جان همه عالمی آزرده مباش اندوه تن تو باد بر جان حبیب
روز و شب در حسرت و اندوه تیماری چرا وز غم و فکر ریاست سخت بیماری چرا روز و شب در فکر گرد آوردن خیل مرید همچنین دلخسته و رنجوری و زاری چرا…
دیشب صنمی وعده بازارم کرد در بند دو زلف خود گرفتارم کرد سیگار بدست شاد و خندان بگذشت دلسوخته چون کاغذ سیگارم کرد
تو را مسجد مرا میخانه ای شیخ تو را سبحه مرا پیمانه ای شیخ تو را ورد سحرگاهی و ما را همه شب ناله مستانه ای شیخ…
قدم بگذار و از ما بگذر ای شیخ تکاپو کن بکار دیگر ای شیخ تو دستاری گران داری و ما را گرانی میکند بر تن سر ای شیخ…
روز بحث از رساله دارد شیخ شب حدیث از غساله دارد شیخ بیمریدی و نامرادی را همه شب آه و ناله دارد شیخ…
بکوی میفروشم بار دادند رهم سوی در خمار دادند در میخانه بر رویم گشودند بدستم ساغری سرشار دادند…
شیخ است و حلقه بر در خمار میزند دست طلب بحلقه زنار میزند این خرقه پوش صومعه را تا چه روی داد کاتش بجان خرقه و دستار میزند…
بخت اگر یاری کند دلدار دلداری کند نوبت گلشن رسد گلزار گلزاری کند سهل باشد محنت از جور رقیب و دور چرخ شاخ گلبن گل بر آرد خارا گر خاری کند…
دو چشم مست تو کز خواب ناز برخیزد هزار فتنه ز چین و طراز بر خیزد کسی بطره کوتاه تو نیارد چنگ مگر که از سر عمر دراز برخیزد…
دیشب مغی از خانه خمار برآمد با ساغر و پیمانه سرشار برآمد با زلف پریشان بدل باده فروشان چنگی زد و این نغمه اش از تار برآمد…
نام مه گل را مه خرداد نهادند و این نام در آیین مه آباد نهادند آباد بر آیین مه آباد که از داد خمخانه در این فصل و مه آباد نهادند…
زاهدی از صومعه بیزار شد نیمه شبان بر در خمار شد جام می از شاهد مستان گرفت مست شد و بر سر بازار شد…
15 / 452 gösteriliyor