شمارهٔ ۱۵۷
م میرزا حبیب خراسانی
0
Altın Yaprak
هردم بشارت های دل از هاتف جان می رسد
هرکس که از جان بگذرد آخر به جانان می رسد
یک دم میاسا روز و شب مردی بجو دردی طلب
چو جان ز درد آمد به لب ناگاه درمان می رسد
ره گرد راز آید ترا شیب و فراز آید ترا
چون ترک تاز آید ترا آخر به پایان می رسد
این خانه چون ویران شود معمور و آبادان شود
این سر چو بی سامان شود ناگه به سامان می رسد
ای مبتلا ای مبتلا برکش صلا برکش صلا
در دل اگر رنج و بلا روزی به مهمان می رسد
اندیشه و اندوه و غم رنج و تعب درد و الم
هر یک نهد در دل قدم با حکم و فرمان می رسد
بر دل اگر باری بود بار غم یاری بود
در پا اگر خاری بود خار از گلستان می رسد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş