شمارهٔ ۲۱۹
م میرزا حبیب خراسانی
0
Altın Yaprak
میرود اندیشه عشق تو چون جان در تنم
ای عجب ای جان جان یا من تویی یا تو منم
روزنی افتاده از بام تو اندر کاخ من
مینمایی گاهگاهی مهر چهر از روزنم
چون فروبندی شود تاریک روزم همچو شب
چون گشایی تیره شب گردد چو روز روشنم
ای سحاب رحمت آبی ده بکشت مزرعم
یا بسوز از شعله برقی گیاه و خرمنم
دشمنی دور از تو دارد با همه نزدیکیم
یا تویی یا من که بیرون نیست زین دو دشنم
نی ز روی خوب تو هرگز نیاید دشمنی
دشمن من نیست جز من دشمن من خود منم
یا چو دیوان بند نه یا چون ملایک بال ده
ای سلیمان چاره ای فرما که من اهریمنم
سخت تر شد زاهنم دل چون تویی داود وقت
نرم تر از موم کن با دست قدرت آهنم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş