شمارهٔ ۴۰
م میرزا حبیب خراسانی
0
Altın Yaprak
بندگی بر در مردان خدا دین من است
خاک راه همه عالم شدن آیین من است
توتیایی است عجب خاک ره اهل نظر
که در او روشنی چشم جهان بین من است
گر بسگبانی ایندر بپذیرند مرا
بندگان ره حق غایت تمکین من است
من همان بنده هر دشمن دیرین خودم
شیخ این شهر اگر دشمن دیرین من است
همه شب خفته ام و چشم عنایت بیدار
پاس لطفش نگران بر سر بالین من است
خنگ تسلیم و رضا گر بودم زیر رکاب
اطلس چرخ نهم غاشیه برزین من است
جام کیخسرو و آیینه اسکندر اگر
دیده باشی بمثل جام سفالین من است
من بدل کین کسم نیست بگو رو خوشباش
زاهد ار روز و شب اندر بدلش کین من است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş