شمارهٔ ۵۲
م میرزا حبیب خراسانی
0
Altın Yaprak
قسم تو اگر بیش بود کم شدنی نیست
ور کم بود افزون تر از آن هم شدنی نیست
با دست قضا پنجه مزن خواجه بدین دست
بازو چه کنی رنجه کمان خم شدنی نیست
دانی که چه مقصود بود بیخردان را
بیمایه بزرگی که بعالم شدنی نیست
اندیشه مکن نظم جهان را که در این کار
من کرده ام اندیشه منظم شدنی نیست
با صید هوا لوت منه نفس دغا را
کاین کلب عقور است معلم شدنی نیست
جز کزره تسلیم اگرت ملک سلیمان
افتد بکف ایخواجه مسلم شدنی نیست
باطل مکن این عمر خدا داده بتشویش
در حسرت کاری که فراهم شدنی نیست
صبر است علاج دل خود کام که با داغ
دارو شود آن زخم که مرهم شدنی نیست
راز دل و دین حرمت عشق است و ازین راز
با شیخ مگویید که محرم شدنی نیست
با خوی دد و دیو بزفتی و ستبری
زینسان که تناور شده آدم شدنی نیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş