شمارهٔ ۲۸
م مجد همگر
0
Altın Yaprak
نیست روزی که مرا از تو جفایی نرسد
وز غمت بر دل من تازه بلایی نرسد
نگذرد بر من دلسوخته روزی به غلط
که در آن روز مرا تازه جفایی نرسد
این زمان عیسی ایام تویی بهره چرا
دل بیمار مرا از تو دوایی نرسد
اگر از سنگدلی کوه شدی از چه سبب
برسر کوی توام هویی و هایی نرسد
بر سر کوی تو جان دادم و دانم به یقین
کز سر کوی توام بهره وفایی نرسد
تاج خوبانی و این سر که تو داری صنما
تاج وصل تو به هر بی سر وپایی نرسد
به زر و زور بدیدم که بیابم وصلت
که چنان گنج به هر کیسه گشایی نرسد
گر سر من ببرد خنجر عشق تو رواست
کآنکه از سر کند اندیشه به جایی نرسد
از قلم کم نتوان بود نبینی که قلم
تا نبرند سرش را به بقایی نرسد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş