شمارهٔ ۵۴
م مجد همگر
0
Altın Yaprak
ای به همت بر آفتابت دست
وی به رفعت از آسمانت فراغ
پیش رای تو نور مهر بود
چون بر مهرگاه چاشت چراغ
خاک پایت ز راه نکهت خلق
بوی مشک ختن دهد به دماغ
خار پهلو کند ز صحبت گل
گر ز خلق تو بو ستاند باغ
ید بیضای تو زاهل حبش
ببرد وصمت سیاهی و داغ
باز دانی به علم منطق طیر
لحن موسیجه را زویله زاغ
تو شناسی به وهم تیز نظر
رفتن کبک را ز حجل کلاغ
گر در آتش شدی به حرز ثنات
یافتی خلعت سمندر ماغ
گرنه بهر خزانه تو بود
نتند رشته از لعاب کناغ
سرو را خاطرم شکفت گلی
همچو لاله که بشکفاند راغ
از تو خواهم گرفت عاریتی
به تلطف نه همچو نعف الاغ
وان سه لفظ است پارسی که بود
تازی آن چو رنگهای صباغ
برو لاثبت کن که در تازی
جمع مویست و بست و استفراغ
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş