شمارهٔ ۷۰
م مجد همگر
0
Altın Yaprak
مردمان گوش کنید انده تنهایی من
رحمت آرید دمی بر دل شیدایی من
پیش ازین داشتم آسوده دلی گوشه نشین
که شب و روز بدی مونس تنهایی من
چه دلی خرم و آراسته کاندر همه عمر
بود ازو خرم و آراسته برنایی من
ناگهان عشق چنان تاختنی کرد بر او
که به تاراج بشد جمله شکیبایی من
سایه افکند بر او مهر مهی کزوی شد
زیر پی سایه صفت دولت بالایی من
یوسفی تختگه مصر دلم را بگرفت
که ندارد خبر از درد زلیخایی من
چاره کار چنین عشق ندانم چکنم
سر این کار برون است زدانایی من
به نصیحت ز سرم دور نگردد سودا
که نصیحت نپذیرد دل سودایی من
من بسی عاشق رسوا به جهان در دیدم
کس نبوده ست در این شیوه به رسوایی من
چشم من جز به رخ یار نبیند عالم
از رخ اوست مگر مایه بینایی من
از بس آمد شدنم مردم کویش شده اند
سرگران بر من مسکین ز سبک پایی من
رای من خود همه آنست که گیرم کم دل
تا چه آرد به سرم عادت خودرایی من
درد تنهایی اثر بر رخ من پیدا کرد
آه ازین محنت تنهایی و پیدایی من
ناتوان کرد دلم را غم او چتوان کرد
که نه درخورد غم اوست توانایی من
همچو ابریشم یکتاست مرا ناله حزین
پشت من کرد دوتا ناله یکتایی من
قصه زاری این عشق به هر جا برسید
وه که چون شهره شد این قصه هر جایی من
تلخی هجر چو جانم به لب آورد چه سود
شور شیرین سخنی لاف شکرخایی من
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş