شمارهٔ ۸۱
س سید حسن غزنوی
0
Altın Yaprak
رخ بپوش از قمر چه می خواهی
لب بیار از شکر چه می خواهی
بی دهان در سخن چه می پیچی
بی میان از کمر چه می خواهی
جانم آمد بلب چه می گویی
عمرم آمد به سر چه می خواهی
جگر و دل غم فراق تو خورد
زین دل و زین جگر چه می خواهی
از سر هجر من که نامش گم
یک نفس درگذر چه می خواهی
هر چه خواهد ز تو حسن گویی
این ندارم دگر چه می خواهی
دل ببر جان فدای مخدوم است
به تو ندهم اگر چه می خواهی
شاه بهرامشه که گفتمش بخت
میکشم پیش هر چه می خواهی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş