شمارهٔ ۶۳ - در مرثیه جمال الدین احمد قاضی سراید

س سید حسن غزنوی
0 Altın Yaprak
ای دلت بی خبر از مملکت عالم جهان چیست چندین هوس از بهر سپنجی زندان پای در گل شده چون سرو چه باشی آزاد با دل سوخته چون لاله چه باشی خندان زنده از باد مشو بیهده چون شیر علم تکیه بر خاک مکن خیره چو نقش ایوان تا چو آن شیر سپهرت نکند بر سر دار تا چون آن نقش جهانت نگذارد حیران سبکی جوی در این خوابگه عشوه که هست راه ناایمن و خر کندرو و بار گران ای چو میزان دو سر از خویشتنت ناید شرم که بگردی به جوی همچو عمود میزان خود جوی چه که به میزان خرد دنیا را گر به سختی کند از هیچ به سختی نقصان راست رو یکره و از پوست برون آی چو تیر چه شوی کج ز پی کسوت دیگر چو کمان گرچه ز اندازه برون کج شنودید متی چشم و گوش تو بس این جسم بدکاهان که جمال الدین خورشید قضات احمد کرد در شب قدر نشاطی به جوار رحمان زانکه تا با احد افتد سر و کار احمد زحمت میم منی برد برون هم زمیان آه و دردا که شد آثار طریقت باطل آه و دردا که شد ابواب شریعت ویران نیک زرد است در این واقعه روی حکمت بس شکسته است در این حادثه پشت ایمان ای همه جانها مهمان تو بوده دردا که ندانست جهان قیمت چون تو مهمان ای ز ناگنجان تنگ آمده و چون گنجد چون تو شش دانگی در نه فلک و چار ارکان یارب این درد فراق تو چه درد است که هیچ نیست امید که در عمر پذیرد درمان قلم حکم قضا برتو روان شد پس از آنک قلم حکم قضای تو بسی بود روان جان پاک تو ز کیوان به سعادت چو گذشت ظلم افتد که نحوست بشود از کیوان پیش جان تو نسنجد همه جانها ورنی جان فدا کردی از بهر ترا پیرو جوان ای ز تیمار تو بگداخته بر خویش زمین وی ز اندوه تو بگریسته بر خلق زمان عمر بی خدمت تو بر خدمت شد دشوار مرگ بی حشمت تو بر حشمت شد آسان غم گلو گیرد ما را پس از این بی دامن ابر خون گرید برما پس از این بی باران روی ما را ز کبودی و ز پراشکی خویش هیچ کس باز نداند زره کاهکشان آه گر زیر زمین بگذردی از عیوق صفحه آینه چرخ شدستی پنهان شورش آه چه کم باشد جایی که ز عجز سینه در خاک نهد چشمه ز آب حیوان در فراق تو زما هر که ستاند جان را هم به جان تو که برماش بود منت جان ای که شد با همه آزادی خود سوسن را از پی مرثیت تو همه اندام زبان حسن ار مرثیه گفت برای تو سزد که شنود از لب تو مدحت خود صد چندان لب و دندانت مریزاد کزین پس بی تو کار ناید ز پس خنده لبی را دندان مژده بادت که ملایک را از دیدن تو عید گاهیست به فردوس میان رمضان

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.