هستی بر مقیدات از حق بی مقید نمی شود مطلق از دو جانب فتاده استلزام حاجت از یک طرف بود به دوام…
شنیدم که عیسی علیه السلام خری داشتی کاهل و سست گام به روزی نکردی دو فرسنگ طی خر از مردمی کی شود تند پی…
دریاب حزین که در چه کاری روی دل خویش با که داری چل سال ز عمر بی وفا رفت تن ماند ز جنبش و قوا رفت…
نگردد بوی گل در گل حصاری دل شیدا کجا و پرده داری ز هر شاخیست بلبل نغمه پرداز کجا عاشق کجا پوشیدن راز…
خرامنده کوهی فلک پیکری شتابنده ابری گران لنگری به جستن ز برق دمان گرمتر به رفتن ز آب روان نرمتر…
خدایا به جاه خداوندیت که بخشی مقام رضامندیت طمع نیست از کشت بی حاصلم به خشنودیت کار دارد دلم…
گر به هستی نظر کند عارف چون به علم الیقین بود واقف بیند اول فراخور حالش ذات حق و صفات افعالش…
سرم بود در جیب فکرت شبی به گوشم رسید از لبی یا ربی اثر کرد بانگ خدا خوان به من بجوشید از آن نام خونم به تن…
بفرمود دانای روشن ضمیر که فرهنگ را نسخه بندد دبیر نگارنده نامه بگرفت کلک کشید آن گهرهای غلتان به سلک…
شبی سر برآوردم از جیب خویش چو آهی که خیزد ز دلهای ریش نگارنده قصه باستان رقم کرده بر دفتر راستان…
ای بر رخ عالمی درت باز انجام مرا رسان به آغاز سیلی خور هجر جان گزایم دریاب چه شد که تا برآیم کذا…
بسته بودم زبان ولی ناچار وحدتش را همی کنم اظهار خامشی نیست بی سبب ما را حرف تبخاله شد به لب ما را…
یکی طفل نادان ز خیره سری به کف داشت جوزی به لعبت گری سبک طفل دیگر ز دستش ربود چو سنجید در باور وی نبود…
ز افسون چرخ دریده دهل چرا ای تهی مغز خندی چو گل فریبا نگردی به ریو و فنش بیندیش از خوی اهریمنش…
چنین است فرمان که حق را نهان نشاید نمودن ز فرماندهان نماینده راه خیر و سلوک ندارد نصیحت دریغ از ملوک…
15 / 1.000+ gösteriliyor