بخش ۲۶ - در تعریف کمان شاه گوید
ه هلالی جغتایی
0
Altın Yaprak
بر سر دست شه کمانی بود
که مه نو ازو نشانی بود
خم شده همچو ابروی خوبان
کرده هر گوشه عالمی قربان
همچو ابروی یار در خوی زه
لیک در گوشه ها فکنده گره
چون جوانان به جنگ خو کرده
همچو شیران به حمله رو کرده
گره افکنده بر سر ابرو
مه عیدش کمند بر بازو
بر کمان داشت ناوک خون ریز
راست همچون خدنگ مژگان تیز
هر که او را کشیده تا سر دوش
سروقدی کشیده در آغوش
در تماشای قد دل جویش
گوشه چشم مردمان سویش
در ره دوستان فتاده به خاک
دشمنان را ز دور کرده هلاک
شاه در علم قبضه کامل بود
چون کمان سوی تیر مایل بود
استخوان را اگر نشان کردی
تیر را مغز استخوان کردی
مور اگر آمدی برابر تیر
چشم او دوختی ز یک پر تیر
چشمش از دوختن شدی چو فراز
بازش از خم تیر کردی باز
شاه چو تیر بر نشانه کشید
آن گدا آه عاشقانه کشید
گفت شاها دلم نشان تو باد
رگ جانم زه کمان تو باد
حلقه دیده باد زهگیرت
تا رسد گاه کاه بر تیرت
کاش تیرت مرا نشانه کند
تا که آید به سینه خانه کند
تیر نی از تو بر جگر خوردن
خوش تر آید ز نی شکر خوردن
نی تیری که در کمان داری
کاش آن را به سینه ام کاری
گر خدنگی نیاید از شستت
خود بگو چون ننالم از دستت
تا هدف غیر این گدا کردی
قدر انداز من خطا کردی
تا تو را استخوان نشان شده است
تنم از ضعف استخوان شده است
مو شکافی به چشم ناوک زن
مو اگر می شکافی اینک من
هیچ رنجی به دست تو مرساد
چشم زخمی به شست تو مرساد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş