ای وجود تو اصل هر موجود هستی و بوده ای و خواهی بود صانع هر بلند و پست تویی همه هیچند هرچه هست تویی…
سخن آرای این حدیث کهن این چنین می کند بیان سخن که ازین پیش بود درویشی راست کیشی محبت اندیشی…
بیا ای صبح دولت را طلب گار چو صبح اهل دولت صدق پیش آر براه راست رو تا می توان رفت که می باید بجای راستان رفت…
یار هرگه درو نظر می کرد او نظر جانب دگر می کرد گرچه عاشق بود خراب نظر لیک او را کجاست تاب نظر…
سحرگاهان که ابر نو بهاران بعشرت خیمه زد بر کوهساران بساط کوه شد از لاله گل رنگ برآمد لعل سیراب از دل سنگ…
جفاکارا وفاداری بیاموز ز یاران شیوه یاری بیاموز بهر کس روز نعمت عهد بستی فراموشش مکن در تنگدستی…
چون شب تیره در میان آمد دل درویش در فغان آمد که دل شب چرا ز مهر تهی ست تیره شد روزم این چه روسیهی ست…
صبح دم کز نسیم مهرافروز دور شد طره شب از رخ روز شست دوران ز آب چشمه مهر ظلمت شب ز کارگاه سپهر…
گدایی را بشاهی بود میلی چنان میلی که مجنون را بلیلی نهادی چون سگان سر در قفایش نپیچیدی سر از طوق وفایش…
جوانا چند بدخویی توان کرد ز خوی بد جفا جویی توان کرد تو انسانی طریق دیو و دد چیست بآن روی نکو این خوی بد چیست…
شاه چون در گدا نظر می کرد مهر او در دلش اثر می کرد خواست تا پیش خویش خواند گفت درویش پیش من خواند…
باز چون ظلمت شب آمد پیش مبتلای فراق شد درویش بامدادان که طفل این مکتب صفحه را شست از سیاهی شب…
دو سرو لاله رخ بودند همزاد که از مادر بشکل آن دو کم زاد چنان بودند در خوبی یگانه که گفتی نیست فرقی در میانه…
باز چو مهر از فلک سر زد شاه از خواب ناز سر بر زد دل پر از مهر و لب پر از خنده از عتاب گذشته شرمنده…
بیا ای خفته دایم بر سر گنج بزر پیچیده همچون اژدر گنج زر و سیم جهان را جمع سازی باین سر رشته خود را شمع سازی…
15 / 576 gösteriliyor