بخش ۲۵ - رفتن شاهزاده به میدان
ه هلالی جغتایی
0
Altın Yaprak
روز دیگر که آفتاب منیر
همه روی زمین گرفت به زیر
گرم شد ذره ذره آتش مهر
ذره اش تیر شد کمانش سپهر
شه کمر بست و عزم میدان کرد
میل تیر و کمان و جولان کرد
گفت تا مرکبی گزین کردند
زین زر خواستند و زین کردند
وه چه مرکب که برقی و بادی
طرفه دیوانه ای پری زادی
خوش خرامی ز آب نازک تر
تیزگامی ز باد چابک تر
نو عروسی ز زنار جلوه کنان
چون دو موی از قفا فگنده عنان
تیزی گوش و نرمی کاکل
خنجر بید و دسته سنبل
تیزرو بود همچو عمر بسی
خبر از رفتنش نداشت کسی
قاف تا قاف دور هفت اقلیم
پیش او تنگ تر ز حلقه میم
گر رود سوی هفته رفته
بگذرد از قطار آن هفته
شاه چون میل اسب تازی کرد
مرکب از شوق جست و بازی کرد
یافت از مقدمش رکاب شرف
او چو بد و مه نو از دو طرف
خلق هر سو دوان که شاه رسید
آب حیوان ز گرد راه رسید
چون به میدان رسید شاه و سپاه
مهر درویش تافت در دل شاه
ساخت تقریب سیر و جولان را
به پر او گشت میدان را
دید در گوشه ای وطن کرده
چاک در جیب پیرهن کرده
صفحه سینه را خراشیده
نقش غیر از ورق تراشیده
پیرهن چاک کرده در بدنش
همچو تاری ز جیب پیرهنش
تن تاری و اضطراب درو
بلکه تاری و پیچ و تاب درو
سینه اش کوه محنت و اندوه
چشمش از گریه چشمه بر سر کوه
مژه ها گرد دیده نمناک
بر لب چشمه چون خس و خاشاک
تار ریشش ز قطره ها شده پر
آمده راست همچو رشته در
رفته از گرد در ته پرده
روی در پرده عدم کرده
طفل اشک از برای پرده دری
بر رخ او روان به فتنه گری
چون نظر بر جمال شاه افگند
خویشتن را به خاک راه افگند
شاه درویش را چو یافت چنان
جانب اهل قبضه تافت عنان
خواست درویش روی او بیند
او هم از دور سوی او بیند
گفت زان رو نشانه ای سازند
تیر خود بر نشانه اندازند
بس که تیر از هوا کمان داران
بر زمین ریختند چو باران
مزرعی شد کناره میدان
خوشه اش تیر و دانه اش پیکان
روی شه جانب هدف بودی
لیک چشمش بدان طرف بودی
چون به سوی نشانه رو کردی
نظری هم به سوی او کردی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş