قصیدهٔ شمارهٔ ۲
ه هلالی جغتایی
0
Altın Yaprak
گر جان کنم به حسرت زان لب نمی کند دل
دل کندن از لب او جان کندنی ست مشکل
قبله ست روی جانان لعلش چو آب حیوان
این یک مقابل جان و آن یک به جان مقابل
درست دعا بر آرم هرگز فرو نیارم
الا دمی که سازم در گردنت حمایل
ای من سگ خیالت آن جا که اوست هرگز
نه حاجب ست مانع نه پرده دار حایل
بازی مکن که پیشت در خون و خاک غلتم
نه مرده و نه زنده چون مرغ نیم بسمل
گر بر زلال حیوان ریزد حمیم قهرت
آن آب زندگی را سازد چو زهر قاتل
گر در سموم باشد اندک نسیم لطفت
در یک نفس جهان را بخشد حیات کامل
از بهر مطربانت سازد فلک همیشه
این چرخ چنبری را خورشید و مه جلاجل
دست کرم گشودی بذل درم نمودی
پیش از دعای داعی پیش از نماز سایل
در سلک آن لیالی خود را مکش هلالی
سررشته را نگه دار زین رشته دست مگسل
بادا تمام مردم در خدمت تو حاضر
بادا نظام انجم از طلعت تو حاصل
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş