شمارهٔ ۱۸
ه هلالی جغتایی
0
Altın Yaprak
گفتگوی عقل در خاطر فرو ناید مرا
بنده سلطان عشقم تا چه فرماید مرا
بسکه کردم گریه پیش مردم و سودی نداشت
بعد ازین بر گریه خود خنده میآید مرا
بسته زلف پریرویان شدن از عقل نیست
لیک من دیوانه ام زنجیر میباید مرا
وعده وصل توام داد اندکی تسکین دل
تا رخ خوبت نبینم دل نیاساید مرا
وه که خواهد شد هلالی خانه عمرم خراب
جان غم فرسوده چند از غم بفرساید مرا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş