شمارهٔ ۱۹۱
ه هلالی جغتایی
0
Altın Yaprak
از آن چه سود که نوروز شد جهان افروز
که بی تو روز و شب ما برابرست امروز
اگر بقصد دلم سوی تیغ دست بری
بپای خویشتن آید چو مرغ دست آموز
دلم بذوق شکر خنده تو پر خون شد
کجاست غمزه خونریز و ناوک دلدوز
بدفع لشکر غم صد سپه برانگیزم
ولی چه سود که بختم نمی شود پیروز
بگریه گفتمش ای مه بعاشقان می ساز
بخنده گفت هلالی بداغ ما می سوز
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş