شمارهٔ ۱۹۸
ه هلالی جغتایی
0
Altın Yaprak
زاهد بکنج صومعه می نوش و مست باش
یعنی که دوزخی شدی آتش پرست باش
ای سرو اعتدال قدش نیست چون ترا
خواهی بلند جلوه نما خواه پست باش
در خون نشسته ایم بخون ریز بر مخیز
بنشین دمی و همدم اهل نشست باش
ای دل سری ز عالم آزادگی برآر
یعنی بقید عشق کسی پای بست باش
مگشا زبان طعنه هلالی بعیب کس
ما را چه کار گو دگری هر چه هست باش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş