شمارهٔ ۲۴
ه هلالی جغتایی
0
Altın Yaprak
بروز غم سگش خواهم که پرسد خاکساران را
که یاران در چنین روزی بکار آیند یاران را
عجب خاری خلید از نو گلی در سینه ریشم
که برد از خاطر من خار خار گل عذاران را
ز ناز امروز با اغیار خندان میرود آن گل
دریغا تازه خواهد کرد داغ دل فگاران را
بصد امید عزم کوی او دارند مشتاقان
خداوندا بامیدی رسان امیدواران را
تو ای فارغ که عزم باغ داری سوی ما بگذر
که در خون جگر چون لاله بینی داغداران را
اگر من بلبلم اما تو آن گل برگ خندانی
که از باغ تو بویی بس بود چون من هزاران را
هلالی کیست کان مه توسن انگیزد بقتل او
بخون این چنین صیدی چه حاجت شهسواران را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş