شمارهٔ ۲۷۷
ه هلالی جغتایی
0
Altın Yaprak
نقد جان را در بهای زلف جانان می دهم
عاشقم وز بهر سودای چنین جان می دهم
ای که از حال من آشفته می پرسی مپرس
کز پریشانی خبرهای پریشان می دهم
پیش آن لب زار می میرم زهی حسرت که من
تشنه لب جان بر کنار آب حیوان می دهم
این چنین کز چشم من هر گوشه می بارد سرشک
عاقبت از گریه مردم را بتوفان می دهم
دور ازو هجران اگر قصد هلاک من کند
عمر خود می بخشم و جان را بهجران می دهم
هر که روزی دل بخوبان داد آخر جان دهد
وای جان من که آخر دل بایشان می دهم
در غم هجران هلالی از فغان منعم مکن
زانکه من تسکین درد خود بافغان می دهم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş