شمارهٔ ۳۱
ه هلالی جغتایی
0
Altın Yaprak
چند نادیده کنی آه چه دیدی از ما
نشنوی زاری ما وه چه شنیدی از ما
آخر ای آهوی مشکین چه خطا رفت که تو
با همه انس گرفتی و رمیدی از ما
حیف باشد که چو گل بر کف هر خار نهی
دامنی را که به صد ناز کشیدی از ما
کام جان راست به بازار غمت صد تلخی
که به یک عشوه شیرین نخریدی از ما
بود مقصود تو آزردن ما شکر خدا
که به مقصود دل خویش رسیدی از ما
اینک این جان ستم دیده که می خواست دلت
اینک آن دل که به جان می طلبیدی از ما
ما به مهرت چو هلالی دل و جان را بستیم
تو به شمشیر جفا مهر بریدی از ما
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş