شمارهٔ ۳۴۲
ه هلالی جغتایی
0
Altın Yaprak
نمیکشیم سر از آستان خانه تو
کجا رویم سر ما و آستانه تو
ترا بهانه چه حاجت برای کشتن من
مکن مکن که مرا میکشد بهانه تو
ترحمی بکن ای پادشاه کشور حسن
که غیر ظلم و ستم نیست در زمانه تو
از آن سمند تو برمیجهد گه جولان
که رقص میکند از ذوق تازیانه تو
سفید گشت مرا استخوان و خوشحالم
بدان امید که روزی شود نشانه تو
شب از فسانه بروز آورند و این عجبست
که روز خود بشب آرم من از فسانه تو
هلالی از غم جانسوز عشق آه مکش
که سوخت جان من از آه عاشقانه تو
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş