شمارهٔ ۳۵۵
ه هلالی جغتایی
0
Altın Yaprak
چشم او می خورده و خود را خراب انداخته
تا نبیند سوی من خود را بخواب انداخته
چیست دانی پرده های غنچه بر رخسار گل
جلوه حسن تو او را در حجاب انداخته
چون نگردد عمر من کوته که آن زلف دراز
رشته جان مرا در پیچ و تاب انداخته
یارب آن زلفست بر روی تو یا خود باغبان
سنبل تر چیده و بر آفتاب انداخته
با وجود آنکه ما را تاب دیدار تو نیست
گه گهی آیی برون آن هم نقاب انداخته
گر بکویت هر دم آیم بگذرم عیبم مکن
شوق دیدار توام در اضطراب انداخته
بی تو در گلشن هلالی نیست خرم بلکه او
دوزخی دیدست و خود را در عذاب انداخته
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş