شمارهٔ ۳۷
ه هلالی جغتایی
0
Altın Yaprak
گل رویت عرق کرد از می ناب
ز شبنم تازه شد گل برگ سیراب
بناز آن چشم را از خواب مگشای
همان بهتر که باشد فتنه در خواب
تعالی الله چه حسنست اینکه هر روز
دهد سر پنجه خورشید را تاب
ز پا افتادم آخر دست من گیر
همین گویم مرا دریاب دریاب
چو در سر میل ابروی تو دارم
سر ما کی فرودآید بمحراب
بهاران از در می خانه مگذر
عجب فصلیست جهد کرده دریاب
هلالی می بروی ماهرویان
خوش آید خاصه در شبهای مهتاب
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş