شمارهٔ ۳۹
ه هلالی جغتایی
0
Altın Yaprak
سر نمی تابم ز شمشیر حبیب
هر چه آید بر سر من یا نصیب
دل بدرد آمد من بیچاره را
چاره درد دلم کن ای طبیب
ای که گویی چونی و حال تو چیست
من غریب و حال من باشد غریب
تا رقیبت هست ما را قدر نیست
نیست گردد یارب از پیشت رقیب
زار می نالد هلالی بی رخت
آن چنان کز حسرت گل عندلیب
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş