شمارهٔ ۵۹
ه هلالی جغتایی
0
Altın Yaprak
دلم بسینه سوزان مشوش افتادست
دل از کجا که درین خانه آتش افتادست
خوشیم با غم عشقت که وقت او خوش باد
چه خوش غمیست که ما را باو خوش افتادست
صفای باده و رخسار ساده هوشم برد
شراب و ساقی ما هر دو بی غش افتادست
بخط و خال رخ آراستی و حیرانم
که این صحیفه بغایت منقش افتادست
گهی که بر سر عشاق راند ابرش ناز
کدام سر که نه در پای ابرش افتادست
برسم تحفه کشم نقد عمر در پایش
ولی چه سود که آن سرو سر کش افتادست
گرفت نور تجلی شب هلالی را
که روی خوب تو در جلوه مهوش افتادست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş