شمارهٔ ۶۰
ه هلالی جغتایی
0
Altın Yaprak
عشقبازی چه بلا فکر خطایی بودست
عشق خود عشق نبودست بلایی بودست
کاش بینند بی خبران حسن ترا
تا بدانند که ما را چه خدایی بودست
در دیاری که گل روی ترا پروردند
خوش بهاری و فرح بخش هوایی بودست
عهد کردی که وفا پیشه کنی جهد بکن
تا بدانم که درین عهد وفایی بودست
باغ فردوس زمینست که آنجا روزی
سرو گل پیرهنی تنگ قبایی بودست
بعد مردن بسر تربت من بنویسید
کین عجب سوخته بی سرو پایی بودست
چاره درد هلالیست بلای غم عشق
عشق را درد مگویی که بلایی بودست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş