شمارهٔ ۷۵
ه هلالی جغتایی
0
Altın Yaprak
در دل بیخبران جز غم عالم غم نیست
در غم عشق تو ما را خبر از عالم نیست
خاک آدم که سرشتند غرض عشق تو بود
هر که خاک ره عشق تو نشد آدم نیست
از جنون من و حسن تو سخن بسیارست
قصه ما و تو از لیلی و مجنون کم نیست
گر طبیبان ز پی داغ تو مرهم سازند
کی گذاریم که آن داغ کم از مرهم نیست
بسکه سودای تو دارم غم خود نیست مرا
گر ازین پیش غمی بود کنون آنهم نیست
من که امروز هلاک دم جان بخش توام
دم عیسی چه کنم چون دم او این دم نیست
غنچه خرمی از خاک هلالی مطلب
که سر روضه او جای دل خرم نیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş