شمارهٔ ۷۷
ه هلالی جغتایی
0
Altın Yaprak
دگرم بسته آن زلف سیه نتوان داشت
آن چنانم که بزنجیر نگه نتوان داشت
تاب خیل و سپه زلف و رخی نیست مرا
روز و شب معرکه با خیل و سپه نتوان داشت
تا کی آن چاه ذقن را نگرم با لب خشک
این همه تشنه مرا بر لب چه نتوان داشت
دیده بر بستم و نومید نشستم چه کنم
بیش ازین دیده بامید بره نتوان داشت
با وجود رخ او دیدن گل کی زیباست
پیش خورشید نظر جانب مه نتوان داشت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş