شمارهٔ ۸۸
ه هلالی جغتایی
0
Altın Yaprak
خدا را تند سوی من مبین چون بنگرم سویت
تغافل کن زمانی تا ببینم یک زمان رویت
ز خاک کوی من گفتی برو یا خاک شو اینجا
چو آخر خاک خواهم شد من و خاک سر کویت
تنم زارست و جان محزون جگر پر درد و دل پر خون
ترحم کن که دیگر نیست تاب تندی از خویت
بصد تیغ ستم کشتی مرا عذر تو چون خواهم
کرمها میکنی صد آفرین بر دست و بازویت
پس از عمری اگر یک لحظه پهلوی تو بنشینم
رقیب اندر میان آید که دور افتم ز پهلویت
میانت یکسر مویست و جان در اشتیاق او
بیا ای جان مشتاقان فدای هر سر مویت
هلالی را نگشتی گر سجود از دیدنت مانع
سرش در سجده بودی تا قیامت پیش ابرویت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş