شمارهٔ ۴۵ - و له ایضا
ح حیدر شیرازی
0
Altın Yaprak
بیا که مردمک دیده غرقه در آب است
ببین که اشک روانم به رنگ عناب است
به یاد یار گل اندام خار همچو سنان
به زیر پهلوی مجروح من چو سنجاب است
ز حال دیده ی بی خواب من چه غم دارد
ستمگری که ز جام غرور در خواب است
ز گریه مردم دریانشین دیده ی من
به حسرت گهری در میان غرقاب است
رخ منور دلبر به زیر سایه ی زلف
چنان که در شب تاریک نور مهتاب است
ز خط یار بپرهیز از آنکه خون ریز است
به زلف دوست میاویز از آنکه در تاب است
به کنج مسجد جامع خوشا نماز کسی
که طاق ابروی یارش به جای محراب است
سرش به سرکشی و سلطنت فروناید
هر آن کسی که چو حیدر غلام اصحاب است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş