رسید موسم گل ساقیا بگردان راح که عشقبازی و مستی به دین ماست مباح زبهر آنکه کنم کهربا به رنگ عقیق بیار لعل مذاب از زمردین اقداح…
حسبة لله عزیزان یار من باز آورید دل ز دستم می رود دلدار من باز آورید از سر راه وفا از غایت لطف و کرم تا شود غمخوار من غمخوار من باز آورید…
دوش آغوش و بر و بوس و کناری داشتم تا به هنگام سحر در بر نگاری داشتم اختیارم باده خوردن بود و آغوش و کنار از برای آنکه در دست اختیاری داشتم…
چو خورشید رخشنده رخ برفروخت دل آسمان را به آتش بسوخت خرد گفت رو پیش سلطان عهد که بالای گردون کشیده ست مهد…
روز نوروز و هوای چمن و فصل بهار خوش بود جام می و بوی گل و روی نگار از گل و نسترن و یاسمن و سرو و سمن باغ پرنقش و نگارست زهی نقش و نگار…
ای سمن عارض مه پیکر شیرین گفتار وی زده دایره بر گرد گل از مشک تتار نرگس مست تو در باغ ارم باده فروش سنبل پست تو بر برگ سمن غالیه بار…
پرتو روی تو از روی صفا می بینم مردم چشم تو در عین حیا می بینم در لبت می نگرم جوهر جان می یابم در رخت می نگرم صنع خدا می بینم…
ترک سرمست تو خون دل ما می ریزد بی گنه خون دل خسته چرا می ریزد مردم دیده دریا دل گوهر پاشم هرچه دارد همه در پای شما می ریزد…
آب کز دیده روان شد ببرد بنیادم آتش عشق تو چون خاک دهد بر بادم دیده خون ریز که چون مردم دریایی چشم بهر دردانه به دریای محیط افتادم…
تا دل خسته به دست سر زلفت دادم کمر بندگی ات بسته ام و آزادم آخر ای ماه پری چهره به فریادم رس کز هوایت ز فلک می گذرد فریادم…
روز نوروز و می و مطرب و معشوق و بهار مستی و عشرت و آغوش و بر و بوس و کنار سمن و نسترن و یاسمن و سرو چمن سوسن و برگ گل و جام می و روی نگار…
چون شاه شرق ز رخسار برکشید نقاب به تیغ عرصه ی عالم گرفت از سر تاب اگر چه در دل شب آفتاب پنهان بود چنانکه بیضه ای از زر به زیر پر غراب…
در چنان صورت مطبوع عجب می مانم بیم آن است که بوسی ز لبش بستانم مست برخیزم و در باغ ارم بر لب جوی چون گل و سرو روان پیش خودش بنشانم…
خاک شیراز مگر کعبه عالم شد باز که برین خاک نهادند همه روی نیاز باغ فردوس که مرد از هوسش می میرد خوش عروسی است ولی رشک برد از شیراز…
بت شکرسخن پسته دهان می گذرد مه خورشیدرخ موی میان می گذرد خلق شیراز بدانید و نظر باز کنید کآفت مرد و زن و پیر و جوان می گذرد…
15 / 86 gösteriliyor