شمارهٔ ۴۱ - وصف دل
ح حیدر شیرازی
0
Altın Yaprak
بت سمن بر سیمین عذار سنگین دل
چگونه صبر کند در غم تو چندین دل
ز عشق حقه لعل تو می دهد جان جان
به کفر طره زلف تو می دهد دین دل
دل تو بر من بی دین و دل نمی بخشد
بگو که تا چه کنم در زمانه با این دل
به خون خویش چو فرهاد می کند بازی
ز عشق آن لب شکرفشان شیرین دل
در آرزوی خیال تو ساخت چندین جان
در انتظار جمال تو سوخت مسکین دل
از آن زمان که نظر کرد و عارض تو بدید
نمی کند نظری سوی ماه و پروین دل
ز عشق روی تو چون حیدر پریشان حال
به خون خویش کند روی خویش رنگین دل
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş