بخش ۲۶ - در بیان محبت میفرماید
ا امیر حسینی هروی
0
Altın Yaprak
هرکه بر نطع محبت راه یافت
همچو فرزین دستبوس شاه یافت
مایه داری کاین گهر را معدنست
آب حیوانش بزیر دامنست
این سعادت هر کرا در برگرفت
خاک پایش را فلک بر سر گرفت
بلبلی کاو لاف مطلق میزند
روز و شب بانگ انا الحق میزند
اول از اول برآمد گفتگوی
ورنه خاکی را که دادی آبروی
هر که او از خود بکلی وا نرست
نامدش دری ازین دریا به دست
گرنه این نوبت ز اول وی زدی
پور عمران طبل ارنی کی زدی
در محبت جستجوی خود خطاست
زانکه این وحدت بیابان فناست
چون محبت تیغ وحدت برکشید
سر نبیند هرکه اینجا سرکشید
خود محبت فارغ از ما و منی است
هر که او را دولت خود روشنی ست
دوستی با بودن ایثار تست
در عبارت آن نمی آید درست
هر کرا تیغ محبت سر برید
در فضای قرب او ادنی رسید
خونبهای او بجز دیدار نیست
هر دو عالم را در این ره کار نیست
از محبت بر در محبوب شو
بی طلب دیوانه مطلوب شو
بیخیال دوستی برخور ز دوست
دوستی را غیر دان آنجا که اوست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş